خرید بک لینک
یه دوسالی میشه که نسبت به تولدم سر شدم ینی دیگه حس خاصی بش ندارم! مثلا فردا بدنیا میام !دو تا از عددایی که دوسشون داشتم رد شد و درواقع هیچ غلط خاصی نکردم در اون سن ها البته این آخری هنر کردم ارشد قبول شدم کلا داشتم فک میکردم تا حالا چه کردم چه نکردم بین این همه محدودیتو جهان سومی که من دارم زندگی میکنم باید پول بدست بیاری تا قدرت داشته باشی تا طرافیانت حرف بیخود و زور نتونن بت بگن که اونم ندارم :) خیلی ایده ها هست اما دستو پام بستس بگذریم .. خلاصه اینکه در حد این دختر تو خونه دم بختیا آره از اون جهت خوبم ولی اونی که درونم میخواد نیستم چه زشته بگم اگه پسر بودم اه .. همیشه به این فک میکنم من یه انسانم...! یه جور عجبیم دوس ندارم کسی بم تبریک بگه البته که خداروشکر زیادم اتفاق نمیفته فقط دوتا رفیق فابیا و مسج بانک :)) چه حس بدیه که سنت رفت تو یه سراشیبی تند ...

# تناقضات عجیب غریبی اتفاق میفته یه لحظه مرگیو میخوای که دوسش نداری یه لحظه آرزو میکنی تو این سن به اون چیزی که میخوای برسیو میدونی دوره ...

برچسب: نویسنده: روژان حسین‌پور تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 1:17

صفحه بندی